داستانک اول

سال­ها دو برادر با هم در مزرعه­اي که از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي­کردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند. يک روز صبح در خانه برادر بزرگ­تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: "من چند روزي است که دنبال کار مي­گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده­کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟"
برادر بزرگ­تر جواب داد: "بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک­تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه­اي که از من به دل دارد، انجام داده!" سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: "در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي­خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم!" نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه­گيري و اره­کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: "من براي خريد به شهر مي­روم، اگر وسيله­اي نياز داري برايت بخرم." نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: "نه، چيزي لازم ندارم"
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: "مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟" در همين لحظه برادر کوچک­تر از راه رسيد و با ديدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست. وقتي برادر بزرگ­تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد . نجار گفت: "دوست دارم بمانم ولي پل­هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم!"

  

داستانک دوم

پسر کوچکي وارد داروخانه شد، کارتن جوش­شيرني را به سمت تلفن هل داد. بر روي کارتن رفت تا دستش به دکمه­هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره­اي هفت رقمي.
مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسيد: "خانم، مي­توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن­ها را به من بسپاريد؟"  زن پاسخ داد: "کسي هست که اين کار را برايم انجام مي دهد."

پسرک گفت: "خانم، من اين کار را نصف قيمتي که او مي­گيرد انجام خواهم داد." زن در جوابش گفت: "که از کار اين فرد کاملاً راضي است." پسرک بيشتر اصرار کرد و پيشنهاد داد؛ "خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي­کنم، در اين صورت شما در يکشنبه زيباترين چمن را در کل شهر خواهيد داشت." مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرک در حالي که لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت­هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر... از رفتارت خوشم ميآد؛ به خاطر اينکه روحيه خاص و خوبي داري؛ دوست دارم کاري بهت بدم."
پسر جوان جواب داد: "نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو مي­سنجيدم، من همون کسي هستم که براي اين خانوم کار مي­کنه"