شعر

تو به من خندیدی

ونمی دانستی من

به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان در پی من دوید

سیب را در دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

 سیب دندان زده از د ست تو  افتاد به خاک

وتو رفتی من هنوز

سالهاست خش خش گام تو

 می دهد آزارم ومن غرق این پندارم

که چرا

باغچه کوچک ما سیب نداشت 

شعر

در قير شب

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي:

در و ديوار بهم پيوسته.

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است.

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

 

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز پيدا شد و با پنبه زدود

سهراب سپهری