نامه ای به یک استاد (دکتر شرافکندی)

 نامه ای به یک استاد .
سلام. عبدالرحمان شرفکندی درزندگی نامه اش می نویسد که در(( کودکی همیشه بزرگترین ارزویم این بود که خداوند شاه کوچولوی کرد به من میداد شاه کوچولویی که شاه کردستان باشد و خداوند هرگز این ارزوی مرا براورده نکرد ))من نیز از ان دوران ابتدایی که معلمم با نگاههی تند و عصبانیش بر سر ما فریاد میکشید که تا کی کردها باید یدبخت و نااگاه و مظلوم باشند و گم کردن او که تا کنون نتوانسته ام پیدایش کنم دنبال کسی بودم که از کردها برایم بگوید از بدبختیهایشان از شکستشان و از امید و ارزوهای بر باد رفته و از خرمنهای سوخته و از ....... هنوز صداهای هشدار دهنده اش در گوش هایم میپیچد که تا کی ؟تا کی؟و من هنوز بعد از سالها ان هنگام که عروسی خورشید در معبد شب به سجده ی غروب مینشیند برای کودکی های خویش جواب میفرستم ،جوابهایی که نوش داروهای بعد از مرگ سهرابند ان هنگام از معلم ها و استادانم بسیار ناراحت بودم که چرا فقط از تاریخ ملتهای دیگر میگویند ،چرا فقط از نخبگان ملل دیگر به یاد دارند،چرا از زیبایی های همه جا سخن میگویند بجز کردستان من و ملت من و نمی دانی که در دل چقدر نفرینشان میکردم که اینها خبانت میکنند و ترسو هستند و طرفدار دشمنان و .... اما اکنون دیگر میدانم که چرا هیچ نمیگفتند انها میدانستند که در خرابه های بیابان منزل گزیده ایم انها میدانستند که بر اب خانه ساخته ایم ،انها میدانستند و من نمی دانستم و من نیز اکنون میدانم ، میدانم که چرا نمی گفتند ...... چه دارند که بگویند بجز خیانت ، فقر ، جهل ، تفرقه ، رقابتهای بی دلیل وپر هزینه ، سادگی ، فقر فلسفی،نبود زهنیت تاریخی ، بی تاریخی که به قول ان نویسنده غربی :((خیانت عنصر ثابت تاریخ ملت کرد است )).... و اگر دیروز من کودک دبستانی سوال میکردم معلمم خاموش می ماند اما اگر امروز من معلم باشم و کودکی از من سوال کند گریه خواهم کرد چرا که اگر تا دیروز عده ای نا اگاهانه خیانت میکردند و علمی برای خدمت به مردمشان نداشتند امروز عده ای اگاهانه خیانت میکنند و عالمانه در کمال توانایی میگذرند و به قول شریعتی ((سر در اخور خویش دارند ))......و اگر به قول فو کو یا ما ((تاریخ به پایان رسیده است برای ما تکرار میشود ، تکراری تلخ و پر از اشتباه...... دیگر دوست ندارم بپرسم تنها دوست دارم بنویسم ،برای ان پیرمرد لب خیابان که به جای استراحت و زندگی ارام در اخر عمرش همچئن مجسمه ای خشک در کنار سیگار هایش ،افتاب سوخته و منتظر ، انتظار خروج دستی از ماشینی که نخی سیگار بخرد . دوست دارم برای ان دخترک روستایی بنویسم که در زیرزمین های نم دار ومرطوب قطره قطره از زیبایی اش و نور چشمانش را بر گلهای قالی فرو میچکد تا پسر و دختری پولدار شب عروسیشات اتاقشان بی فرش نماند ، دوست دارم برای ان پسرک نان فروش کنار خیابان بنویسم که اگر به جای بازیهای کودکانه اش نان نفروشد مادر بی کسش برای امرار معاش باید تن به ذلت خود فروشی بدهد . یا برای کودکانی که کابوس کار در کوره های اجر پزی تا اخر عمر راحتشان نمی گذارد و هر شب به سراغشان می اید تا خواب از چشمان خسته شان برباید و شبهای بعد نامه ام تولدی دیگر یافت . ای دوست دیگر از خود می گذرم دیگر کسی نمی تواند مرا در قالب نامه محدود کند شما دیگر در جایگاه رسمی اسناد نیستید . سکوت هایت،نگاه هایت مرا با خود به اعماق دریای تاریخ خشکمان میبرد در نگاههایت اجدادمان را می بینم که همیشه برای دیگران تاختند ، همیشه به غرور تهی از محتوای دشمنان این مردم تحت نامهای دین و مذهب خیره ماندند و پوستین منافع ملی را وارونه پوشیدند .شاید با استاد چنین خودمانی بودن و درد دل کردن مودبانه نباشد اما دلم پوسید از بس که نگاه کردم و حسرت کشیدم /از بس قربانی شدن حقیقت ها را به پای مصلحتها مشاهده کردم دلم گرفت دیگر دوست ندارم بپرسم تنها دوست دارم بنویسم ،برای ان پیرمرد لب خیابان که به جای استراحت و زندگی ارام در اخر عمرش همچئن مجسمه ای خشک در کنار سیگار هایش ،افتاب سوخته و منتظر ، انتظار خروج دستی از ماشینی که نخی سیگار بخرد . دوست دارم برای ان دخترک روستایی بنویسم که در زیرزمین های نم دار ومرطوب قطره قطره از زیبایی اش و نور چشمانش را بر گلهای قالی فرو میچکد تا پسر و دختری پولدار شب عروسیشان اتاقشان بی فرش نماند ، دوست دارم برای ان پسرک نان فروش کنار خیابان بنویسم که اگر به جای بازیهای کودکانه اش نان نفروشد مادر بی کسش برای امرار معاش باید تن به ذلت خود فروشی بدهد . یا برای کودکانی که کابوس کار در کوره های اجر پزی تا اخر عمر راحتشان نمی گذارد و هر شب به سراغشان می اید تا خواب از چشمان خسته شان برباید . اگر هیچ نداریم ،اگر از این جهان بزرگ و این خرمن بی پایان پر کاهی ندارم چرا همدیگر را دوست نداشته باشیم ؟ اگر شادی مشترک نداریم غم مشترک که داریم ...... امشب دوست دارم گم شوم از خویشتن ، و به خویشتن خویش سفر کنم میروم اما باز میگردم .قایق نخواهم سخت .درد من با درد سهراب یکی نیست پشت دریاها برای من هیچ شهری نیست . هر چه هست باید اینجا باشد ،شهرم را در همینجا خواهم ساخت ، شهر من اینجاست........... شهر من پر از نگاههای کودکانی است که در کوچه پس کوچه های خاکی با سنگ و گل بازی میکنند .و پیرمردها و پیر زنانی که به انتظار مرگ هر روز عابران را میشمارند و یا شاید از ترس عروسانشان کمتر در خانه هایی که خود با بدبختی بنا نهاده اند میمانند .شهر من شهر مردگان متحرکی است که نیازبه دمیدن یک روح سفید دارد ، یک روح جاری ، یک باران و یک روز نو....... استاد عزیز اوازهایی از دور و نه از دور ، همین نزدیکیها مرا ،تو را ، ما را میخواند پرستوها در حوضچه های انتظار پر می شویند .کبوترهای سفید در ارزوی شنا شب را و تاریکی را تا به سحر بیدار می مانند.شاید........ کودکان خاموش و پر از گرد روستایی با چشمان ابی ترک خورده تو را می خوانند ان چوپان رها در اغوش طبیعت .ان مادر فرزند مرده و ان پدر خمیده از غم .و ان سکوت پر از رمز و راز و ان کوههای سراپا خفته در خفقان کردستان چشم به راه من و تو مایند تا شاید ........ خزان است و پاییزی پر از سرما و ذوزه ی بادهای سخت جان هر تفکر و ریشه ی هر رویشی را نیش باران می کنند . تو بمان که ((سرما سخت سوزان است)) اینجا آسمان کوتاه و کلاغ ها .عقابها گشته اند بوی مرگ در نفس باد سرد وزان است . اینجا نه آسمان مهربان است و نه زمین زیر پایمان . تو بمان که دستها هست ،اگر بگیری، دستهای اخرین نگاه های ...... تو بمان تو بمان تو بمان تو بمان که باتمامی اینها جوانه ها در راهند در راهند در راهند ....... نامه ای بود از یک دوست خوب که بنا به درخواست خودشان اسمشان را نمی اورم اما به عنوان یک کرد از ایشان تشکر کرده و دستشان را می بوسم موفق باشید دوست خوب دست بوس شما دیار.منبعhttp://kordestansarbarz.blogfa.com/

شعر

  نامزد بهترین شعر سال ۲۰۰۵
 
When I born, I Black,
 
When I grow up, I Black,
 
When I go in Sun, I Black,
 
When I scared, I Black,
 
When I sick, I Black,
 
And when I die, I still black.

 
And you White fella,
 
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
 
When you cold, you blue,
When you scared, you yellow,
 When you sick, you Green,

And when you die, you Gray..

And you calling me colored??

 
Sunny Global,

انسان

 انسان پلی است میان شناخته و ناشناخته
در جا زدن در قلمرو شناخته ابلهی است .
به جستجوی ناشناخته بار سفر بستن
آغاز خردمندی است .
یکی شدن با ناشناخته ، بیداری است .
 
 
Man is bridge between the know and the unknown.
To remain confined in the known is to be a fool.       
To go in search of the unknown is the beginning of wisdom.

To became one with the unknown is to became the
Awakened one,  

بنگر

 
بنگر که چه زیباست داستان زندگی :
بازیگر تویی ، کارگردان تویی ،
تماشاچی تویی
قصه نویس تویی ، ترانه خوان تویی
آری تو! فقط تو این همه ای .

خورشید برمی آید:
نه او می خواهد مردم را بیدار کند ،
نمی خواهد گلها را شکوفا کند ،
نمی خواهد کمک کند که پرندگان بخوانند .
بی هیچ تمایلی ، این ها همه رخ می دهند .

طنز سیاسی

 

مارشال دوگل (رهبر فرانسه ) گفته بود: اگر مردم مرا دوست نداشته باشند كشور را ترك خواهم كرد اما رهبر ديكتاتور و خودكامه مي گويد اگر مردم مرا دوست نداشته باشند مي‌توانند كشور را ترك كنند.

صحنه ای کمدی مانند قضاوت هایی که مردم در سایه «استبداد سیاسی» با آن مواجه اند. می گویند: روزی «جحا» به حضور یکی ا ز حکما رفت و موضوعی خصوصی را با او در میان نهاد.

و گفت: ظاهرا جناب حاکم، گاو قرمزی دارند؟

حاکم گفت: آری دارم چه شده؟

جحا گفت: گاو مرا، شاخ زده و شکمش را پاره کرده، روده هایش را بیرون ریخته و او را در دم کشته است!

حاکم گفت: خوب می خواهی من گاوم را به خاطر این کار تنبیه کنم؟ خون گاو تو به هدر رفته و انتظار چیزی را نداشته باش!

جحا گفت: جناب حاکم صبر بفرمائید و مرا ببخشید؛ من به شتاب در نقل ماجرا موضوع را برعکس به عرض جنابعالی رسانیدم، گاو من بوده که گاو جناب حاکم را کشته است!

حاکم گفت: وای بر تو، الان موضوع فرق می کند باید در مورد این حادثه دوباره فکر کنم و آنگاه تصمیم بگیرم!!

شگفت آورتر اینکه اختلاف بر سر دم اسب قاضی در يكي از جوامع اسلامي باعث بروز تنش سیاسی در پاره ای از اجتماعات شده و کلی خبر و بحث به پا خاسته که آیا دم اسب قاضی چون دم دیگراسبها است؟ یا اینکه از جایگاهی ویژه برخوردار است؟

معجزه صندوق رأی!

در دوران مبارزات انتخابات میان سرهنگ زاهدی و دکتر محمد مصدق در دهه پنجاه میلادی در ایران، شخصی ساده لوح به سوی یکی از صندوقهای رأی رفت، جلو آن تعظیم کرد، به خاک افتاد و آن را بوسید. یکی از نظامیان محافظ صندوق به او گفت: «چه می کنی؟ این صندوق یک تکه چوب است»

مرد پاسخ داد «شما نمی دانید این صندوق چیست. این صندوق مقدس است و معجزه می‌کند. باید آن را بپرستید. مردم برای مصدق در این صندوق رأی ریختند اما اسم زاهدی از آن بیرون آمد. جل الخالق!»